الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
90
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
چون اشكم خشك شد و نالهام قطع گرديد ديده گشودم پيرمردى در برابرم بود پشت خميده هر دو شانه كوژ شده پيشانى و هر دو كفش پينه سجده داشت و با ديگرى كه در سر قبر با او بود ميگفت اى برادر زاده عمويت بوسيله اسرار علوم شريفى كه جز سلمان نداشت و آن دو سيد بوى سپردند شرف بزرگى دريافته است عمويت نزديك وفات رسيده و روزهاى آخر عمر را ميگذراند و از اهل ولايت كسى را ندارد كه اسرار خود را بوى سپارد ، من با خود گفتم هميشه رنج و تعب ميكشم و سوار شتر و استر براى دانش از اين سو به آن سو ميروم و اكنون گوشم از اين شيخ سخنى ميشنود كه دلالت بر علم جسيم و آثار عظيمى دارد گفتم ايشيخ آن دو سيد كيستند ؟ گفت آن دو ستاره كه در سر من رأى به خاك خفتند گفتم من بموالات و شرافت محل اين دو بزرگوار در مقام امامت و وراثت سوگند ميخورم كه در طلب علم آنها و جوياى آثارشان هستم و از جان خود سوگندهاى مؤكد ميخورم كه اسرار آنها را نگهدارم گفت اگر در آنچه گوئى راست و درستى آنچه همراه خود از آثار و اخبار آنان دارى بياور چون كتب مرا وارسيد و روايات آنها را يافت گفت راست گفتى من بشر بن سليمان نخاس از نسل ابو ايوب انصاريم ، يكى از دوستان ابى الحسن و ابى محمد ( امام دهم و يازدهم ) ميباشم و در سر من رأى همسايه آنها بودم گفتم برادر خود را بذكر پاره اى از آنچه از كرامات آنها ديدى گرامى دار گفت مولايم ابو الحسن على بن محمد عسكرى مسائل بنده فروشى را به من آموخت و جز به اجازه او خريد